**
قهوه
قهوه ات را لاجرعه سر می کشی
بی نگاهی به من
قهقهه ی قطار تورا می برد
ومن
تازه به یاد خاطراتی می افتم
که از تو ندارم .
**
طرح
رفتی
زمان زمانه ی سرعت است
کسی اما به مقصد نمی رسد .
**
کاکتوس
باغچه ی خانه دیگر جای یاس نیست
آن کاکتوس پیر
ریشه دوانده
فریاد میزند:
بی آب راحتـــــــــــــــــــــــــــــیم .![]()
شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد
رخساره می تابم از او اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد
تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مهر
با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضاء ندارد
لبخندمهرم به چشمش خاری شدودشنه ای شد
این خویگر با درشـــــتی نرمــــی تمنا ندارد
بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است
گویا که با کاهــــش تن جانی شکیبا ندارد
گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او
پنــــدش دهـــــم مادرانه گیرم که پروا ندارد
رو می کنم سوی او باز تا گفتگویی کنم ساز
رفته ست وخالی ست جایش مردی که یکپاندارد
سیمین بهبهانی![]()
جا ماندی !
مثل یک وهم گره خورده به میله های ترسناک
که تمام من را قطره قطره
آب میکرد و
توی لحظه های سردم
قالبی از تو می ساخت
چنان یخ کردم
که انبساطم همه ی لحظه های ترسناک را ترکاند
وتا قعر همه ی نیست ها پرت شدم
بیهوده تلاش مکن
من دیگر در آن حوالی؛ پیدایم نخواهد شد
هــــــــــرگـــــــــــز !!![]()
از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشنهای زمستانیت کند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صورت عکس تو آلبوم خیسه
دوباره خاطرتو بوسیدم
این سوال بی جواب رو از خودم تا حالا هزار دفعه پرسیدم
با کدوم ترانه باز جون میگیره نبض اون حنجره فیروزه
میدونم بدون تو فردای من رنگ خاکستری دیروزه
تن تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
کولیتر از ترانه
بی پرده مثل فریاد
تنهاتر از سکوتم
روشنتر از ستاره
عاشقتر از همیشه
با من بخون دوباره
پلکای پنجره رو وا ميکنم
تو کوچه زمزمه مهتاب
همه پنجره ها خاموشن
انگار این کوچه خلوت خوابه
بیصدا اسمتو فریاد میزنم
هق هقم پنجره رو میبنده
دوباره دستای نا مرئی شب پلکای پنجرمو میبنده
تن تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی پرده مثل فریاد
فریاد...
فریاد...
فریاد...
فریاد...
تن تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
کولیتر از ترانه
بی پرده مثل فریاد
تنهاتر از سکوتم
روشنتر از ستاره
عاشقتر از همیشه
با من بخون دوباره
فقط به خاطر م................را![]()
فراموش شده
خدا
در همسایگی من است
می داند
خانه ام دیگر
بوی گیسوان مرا نمی دهد
من
فراموش شده ام
مانند پرستوی کوچکی
که از کوچ
جا مانده است...

تــو هـــوای پاک خونه
دستای تو سایه بونه
توی قلب عاشق من
عشق تــو قـد جنونه
***
مادر ای معنی ایثار
تـو گــل باغ خدایی
تــوی روزگار غــربت
با غــم دل آشنایی
***
مادر اون چشــاتــو قربــون
هر چی عشقه تو چشاته
مـــهر تـــو تمـــوم نمیشه
آخـــه چشــمـــه حیــاته!
***
می نویسم از سر خط
مــادر ای معنی بــودن
می نویسم تا همیشه
تویــی لایــق ستـــودن
***
تقدیم به مادرم و همه مادرای خوب دنیا
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف
وین یک طرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سر کشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
روحش شاد
کار گل زار شود گر تو به گلزارآیی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی
ماه در ابر رود چون تو برآیی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزارآیی
روزِ روشن به تو از عشق نمودم شب تار
به امیدی که توام شمع شب تار آیی
سایه و روشن مهتاب چنانم آشفت
که تو از هر درو دیوار پدیدار آیی
چشم دارم که تو با نر گس خواب آلوده
در دل شب بسراغ من بیدار آیی
خرمن طاعت مسجد رود آنروز بباد
که تو از میکده با آتش رخسار آیی
با چنین دلکشی ای خاطرهء یار قدیم
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آیی
دل را به حریم دشنــه مهمـان ببرید
بر نیزه ســــــر مــرا گـرو گــان ببرید
گرگان گرسنه با شما هســتم های
پــیراهن خونیــــــم به دنـــدان ببرید
" برف "
خودم را رنگ می زنم
سفید
سفید
سفید
ومی روم در برفها گم می شوم
تابهار بگرد
ــ شاید ــ
پیدایم کنی
"سر گیجه"
آدم را به خاطر گناه کرده در زمین رها میکنند
و یوسف را به گناه نکرده اش در بند می کشند
عدالت را واژگون کرد ه اند
و عشق را از عین عدالت آ ویخته اند
تا داستان مسیح
دگر باره تکرا ر شود
و هر کس با صلیبی در سینه
مرده زنده کند
***
زنجیر اسارت کدام بنده را
در گردن عدالت آویخته اند
تا اینگونه زمین به دور خود بچرخد
و انسان
سر گیجه نگیرد.
"پر پر شدن را می دانم"
آشنا جان
آری
چه بسا که در تنگنایی
ـ میان پر تگاه و مرداب ـ
از پا در آمدن هر مرد را طعنه ی نامرد بس است
*****
آوخ!
بخت بد چه توان گفت که از کدام در می آید
و چه تحفه ای می گشاید
بخت خوش اما
غافلگیرت نمی کند
و فاصله میان رویا و تاویل را باز نگه می دارد
*****
می دانی آشنا؟
که صد برگ شدن ، چند باران می خواهد؟
چند آفتاب؟
و چند نسیم؟
پرپر شدن را می دانم که یک باد سرد بس است
شعر : مفتون امینی
"دراین بن بست"
دهان ات را می بویند
مباداکه گفته باشی
دوست ات می دارم.
دل ات را
می بویند
روزگار
غریبی ست
نازنین
وعشق را
کنار ـ تیرک ـ راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در
پستوی خانه
نهان باید کرد
در این بن بست ـ کج و پیچ ـ
سرما آتش را
به
سوخت بار
سرود و
شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار
غریبی ست،
نازنین
آن که بر در می کوبد
شبا هنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی
خانه نهان باید
کرد
آنک قصابان اند
بر گذر گا ها مستقر
با کنده و
ساتوری خون آلود
روزگار
غریبی ست
نازنین
وتبسم رابر لبها
جراهی می کنند
و ترانه را بر دهان .
شوق رادر پستوی
خانه نهان باید کرد
کباب ـ قناری
بر آتش
سوسن و
یاس
روزگار
غریبی ست
نازنین
ابلیس پیروز مست
سور ـ عزای مارا بر
سفره نشسته است
خدا را
در پستوی خانه
نهان باید کرد .
"احمد شاملو"